۲- اوضاع روبراه است. خدا را شکر! فقط هميشه دچار كمبود وقتيم. همسرم حسابی مشغول درس و کار است و من هم درگیر همان کار فوق الذکر که هر چه جلوتر می رود بزرگتر و سخت تر می شود. تا به حال نتایج غیر منتظره ای (مثبت) گرفته ام که شاید یکی از نادرترین مولفه هایی باشد که جهت همه اموراتم را تغییر دهد.![]()
امیدوارم همه شما هم در همه مراحل زندگیتون و در همه کارهاتون موفقترین و سربلندترین باشید.![]()
طعم شیرینی دارد موفقیتی که در پی سختی های زیاد به دست بیاید.من این طعم را چشیده ام و باز هم چشیدم. مثل اینکه از نیست، هست بسازی. نه دقیقا خود خودش است. از نیست هست ساختن. خدایا به خاطر همه چیز ممنون.
همه اش یک لحظه شکل می گیرد. در یک لحظه تصمیم می گیری و پایش می ایستی تا آخر. حتی اگر زمین بخوری و بایستی و دوباره زمین بخوری و دوباره بایستی هنوز همان لحظه و همان تصمیم تو را پیش می برد. خسته هستم اما خیلی در دلم شادم حتی اگر کسی این شادی را نبیند. این شادی پاداش همان لحظه است.
شاید هرگز فکر نمی کردیم که نتیجه آن تصمیم و آن یک لحظه این می شود اما عزیزم تو سنگ تمام گذاشتی و صبوری کردی و من برایت دعا کردم و خدا را هزار بار شکر که بهترین نتیجه را گرفتی.
از همه دوستانی که با من بودند ممنون. همسرم رتبه بسیار خوبی را در کنکور کارشناسی ارشد گرفت. البته آنچه برای من از همه ارزشمندتر بود تلاش و برنامه ریزی اش بود که به نظر من موفقیت اصلی همان بود اما خوشحالم که نتیجه کارش را به بهترین وجه ممکن گرفت.
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراغ افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
"سعدی"
اگر می گویم این شهر، شهر عذاب است. اگر می گویم هر روز قلبم می گیرد. اگر هر روز غرولند می کنم ازینجا و همه چیزش به قول پدرم دلیلش این است که می گویند: " زبان بادبزن دل است". اما می فهمم که هربار چقدر با حوصله گوش می دهی و حرفهای امیدوار کننده می زنی و لبخندهای همیشگی ات را چاشنی اش می کنی. اما باور کن که هر جا هستم مهم برایم اینست که کنار هم هستیم و کنار هم پر می گیریم و هر لحظه بالا می رویم و من هر لحظه عاشق این با هم بودنم.
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
می گوئیم که از رگ گردن به ما نزدیک تری! درست است.
می گوئیم از هر پدر و مادری دلسوزتری! مهربان تری! بدون تبعیض، بدون چشم داشت. درست است.
می دانیم که از هر بخشنده، بخشنده تری و از هر حامی محکم تر و اینکه هر گاه صدا بزنیم در می یابی! درست است.
خیلی چیزها می دانیم و خیلی چیزها می گوئیم اما آیا ایمان هم داریم و آیا یقین مطلق داریم؟
به خاطر همه چیز، تمام مهربانیها و بخشش هایت به خاطر تمام حمایت هایت به خاطر همه چیز ممنون.
- چند روز پیش وقتی داشتم بلیطی رو که خریده بودم از بقیه بلیطها جدا می کردم و بدم به راننده اتوبوس دیدم پشت بلیط یه همچین چیزی نوشته شده: برای زیبا سازی، نظافت و بهداشت و .... انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق شماره ۱۳۷ به شهرداری تهران منتقل کنید. یادم اومد که پارسال همسر گرامی از کسی این رو شنیده بود و برای یه موضوعی زنگ زده بود و نتیجه گرفته بود. یادم اومد که این محله و خیابون جدیدی که توش زندگی می کنیم در بعضی از نقاط خاصش وضعیت اسفباری به لحاظ نظافت داره. البته کوچه و خیابونها هر روز نظافت می شه اما بعضی معابر مثل راه پله هایی که پشت بلوکهاست متاسفانه به مدد و لطف همسایه های عزیز که علاقه مند به ایجاد و استفاده از سیستم شوتینگ برای زباله هاشون بودن وضعیت غیر قابل تحملی دارند. بنابراین همون روز که رسیدم زنگ زدم و فکر کردم اگه این کار انجام بشه چقدر خوب می شه واقعا! و وقتی که زنگ زدم تقریبا مطمئن بودم که انجام می شه چون اپراتور خیلی دقیق به حرفام گوش داد و مثل اینکه نقشه جلوی خودش داشته باشه آدرسمون رو پیدا کرد و دقیق نوشت در آخر هم یه کد پیگیری داد. ۲ روز بعد دیدم که چقدر خوب راه پله ها تمیز شده و دیگه ازون وضعیت وحشتناک در اومده. به محض اینکه به خونه رسیدم زنگ زدم و تشکر کردم. شاید برای کسی قاب درک نباشه اما خیلی خوشحال و امیدوار شدم.
- وقتی روزهای آدم برای یه هدف مشخص برنامه ریزی بشه و همه سررشته هایی که یه جایی در گذشته به هر دلیل رها شده بود دوباره از سر گرفته بشه. وقتی که کار و تفریح و همه چیز زندگی آدم به سادگی یه تصمیم جدی و یه برنامه ریزی همون جور بشه که مورد دلخواهته زندگی بسیار امیدوار کننده و زیبا می شه و چیزهای بی ارزش و منفی که یه زمان می تونست ذهن آدم رو درگیر کنه به کوچکی یه مورچه و یا به مضحکی یه دلقک می شه که فقط بهش می شه خندید. خدایا به خاطر این روزهای قشنگ امیدواری و پرثمر ممنون.
- نمیدونم چرا با وجود تمام واقعیتهای تلخی که وجود داره و تموم پیش بینی هایی که برای امسال می شه و می تونه امید آدمو برای آینده روشن نقش بر آب کنه اما من امیدوارم. به شدت. ![]()
خوب به مدد خدا تعطیلات تمام شد و دوباره روز از نو و روزی از نو. جای همه خالی مسافرت رفتیم از شمال به جنوب. متاسفانه به نظر می رسد امسال خشکسالی داشته باشیم چون هر جا می رفتیم همه می نالیدند که بارندگی نداشته اند. اواسط کار هم که هوا به شدت گرم شده بود. مثل اینکه از زمستان مستقیم پریدیم توی تابستان. اما بهار به راستی زیباست. شکوفه های رنگارنگ و دلهای مهربان و خلقهای نیکو و دیدار عزیزان که تازه می شود، همین است که اینقدر بهار دوست داشتنی می شود و همه آمدنش را جشن می گیرند.
امسال برای من رنگ و بویی دیگر داشت. بعد از چند سال این اولین سالی بود که مثل آدم هم قبل عید، هم تحویل سال و تمام تعطیلاتمان را فهمیدیم و به معنای واقعی کلمه، تمام و کمال حس کردیم و گذراندیم. دیگر نه دوری بود و دل وامانده و قلب در حسرت. خدا رو صد هزار مرتبه شکر. گاهی آدم باید راههای طولانی بدود و هزینه های گزافی بپزدازد تا قدر عافیت را بداند. خدایا من دیگر قدر عافیتم را می دانم.
از خدا می خواهم که برای همه سال تندرستی باشد و سال خیر و برکت.![]()
چند روز پدر محترم مهمون ما بود. (شاید درست تر باشه اگه بگم ما مهمون پدرم بود.) اینقدر خوب بود. اینقدر احساس امنیت خاطر بود. پدرم نقش عمده ای تو زندگیم داشته. از اول راهنمایی تا ۴ دبیرستان که مدرسه از خونمون خیلی دور بود پدرم منو هر روز به مدرسه می برد و می آورد. همه اون هفت سال از لحظه به لحظه من خبر داشت. تابستونا هم به جای مدرسه کلاس زبان بود و کلاس خوشنویسی. یعنی قدم به قدم موفقیتها و پیشرفتهام، منو رو دوشش داشت و ساپورت می کرد. با این وجود برای خودمم عجیبه که با این همه حمایت و همراهی هرگز آدمی نبودم که بدون اونا احساس ناتوانی و ضعف کنم. در مرحله انتخاب مثل انتخاب کار و انتخاب شریک زندگی و حتی انتخاب های جزئی تر من راههایی رو انتخاب کردم که فقط ارزششون برام مهم بود و هرگز اهمیت ندادم که چقدر مسوولیت سنگینی روی دوش من می ذارن و به تاب و توان زیادی احتیاج دارن که خودم تنها باید از پسش بر بیام. و الان همه چیزهایی که دارم رو مدیون اونا هستم و کارهایی که برام کردن. خوشحالم از اینکه اگه نتونستم کاری درخور انجام بدم اما همیشه بهشون احترام گذاشتم. خدا همه پدر و مادرها رو در سایه خودش حفظ کنه.
- سال ۸۶ برای من درست در روزهای اول سال بهترین اتفاقات رو به ارمغان داشت. روزی که داشتم شرکت قبلی ام رو ترک می کردم، درست چند ساعت قبل از پرواز، مدیرعاملمون در جلسه مدیران شرکت برنامه خداحافظی من رو ترتیب داد. من که اصلا در جریان نبودم اومدنو گفتن برم تو اون جلسه و از همه همکاران (بخش خودم) هم دعوت کردن که بیان. جلسه با صحبتای مدیر عامل شروع شد. بغض عجیبی گلوم رو گرفته بود. ۳ سال و نیم زحمت و شرایط سخت با اون جلسه یک ساعته و صحبتهایی که مدیران شرکت راجع به من گفتن انگار که همه از تنم بیرون رفت و من با بهترین خاطره ممکن اونجا رو ترک کردم. و اون همه ابراز لطف که نسبت به من شد فقط و فقط پاداش خدا می دونم به پدر و مادرم که سالها زحمت منو کشیدن و سختیهایی که خودم تحمل کردم و از مسوولیتهایی که بهم واگذار شده بود کوتاهی نکردم و در کنار همه اینها همراهی دوستایی که تعدادشون خیلی کم بود اما دلاشون به اندازه دریا بود و همیشه یار و غمخوار من بودن و من همیشه بهشون مدیونم. دوستایی که هرگز ذره ای غرور، منیت و حسادت درشون ندیدم ، بدون هیچ گونه اغراق. همیشه آرزوم اینه که دوباره جایی با هم باشیم و هرگز از دستشون ندم. در واقع مهم ترین موهبتی که خدا به من عطا کرد آشنایی با اونها بود.
- سال ۸۶ در پایان هم برای من سال خوبی بود. چون باز هم شرایط سختی رو پشت سر گذاشتم و ارزش چیزهای ارزشمند زندگیم رو اگر چه خیلی سخت بود حفظ کردم و ایمانم رو به اونا از دست ندادم. من عشق واقعی رو دوباره تجربه کردم و ازین لحاظ از خودم راضی هستم. بسیار راضی.
برای دوستان عزیزم از صمیم دل آرزومند بهترین آرزوها هستم. در وحله اول سلامتی خودشون و خونوادشون و بعد موفقیت و شادکامی در همه عرصه ها و لحظه ها.
ارادتمند همگی
۱- رِنگ(reng) شور اثر علی اکبر خان شهنازی
تهران. زمستان ۸۳. گروه در حال تمرین قطعه جدید (همین رنگ) بود که من با تاخیر رسیدم. دو جلسه بود که تازه من وارد جمعشون شده بودم. با صفا ترین گروهی بودن که تا به حال دیده بودم.هر دو جلسه قبل اون نبود چون رفته بود مستر کلاس موسیقی در کرمانشاه. اون جلسه اولین بار بود که همدیگر رو دیدیم.اولین دیدار.
اولش قرار بود بدون کلام یعنی بدون خواننده و شعر اجراش کنیم. اما بعدها با صدای محمد رضا شعر هم بهش اضافه شد. خیلی یادم نمونده که شعر دقیقا چی بود اما یه قسمت از اون بود " دل رفت از کف". هنوزم هر وقت ساز دستم بگیرم خیلی دلم می کشه که این قطعه رو بزنم. یادش به خیر!
۲- "بارون" با صدای محمدرضا شجریان از آلبوم شب، سکوت، کویر.
تهران. پائیز ۸۳. تهران. تایم استراحت وسط کلاس زبان. نیلوفر، شیوا، لیلا، من و بقیه. صدای شر شر بارون و آواز شجریان و کلاس تاریک. عجب روزهایی بود. چقدر همه از هم دور شدیم. الان هر کدوم یه جای دنیا. خدا می دونه چقدر دلم برای لحظه به لحظه اون روزا تنگ شده.
۳- "دلبر" با صدای ابی
تو ای بال و پر من، رفیق سفر من-------- میمیرم اگه سایه ات نباشه رو سر من
تو ای خود خود عشق که بی تو نفسم نیست ------- کجا تو خونه داری که هر جا می رسم نیست
اهل کدوم دیاری؟ کجا تو خونه داری------ که قبله گاهم اونجاست هر جا که پا می ذاری
اهل کدوم دیاری؟ گل کدوم بهاری------- که حتی فصل پائیز باغ ترانه داری
شیراز. پائیز و زمستان ۷۷. خیابان نمناک و معطر از بارون. کوچه و محله بی همتا.
۴- "خرچنگهای مردابی" با صدای حبیب. این پتانسیل را دارم که ۲۰۰ بار پشت سر هم بی وقفه گوش بدم و از شنیدنش لذت ببرم.
در این زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغای قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگهای مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزعلفهای باغ کال پرست
۵- "هتل کالیفر نیا" بدون هیچ توضیحی.
last thing I remember, I was running for the door
I had to find passage back, to the place I was before
relax, said the night man, we are programmed to recieve
you can check out any time you like
but you can never leave!!
6- "عاشقم من" با صدای دلکش. یاد پدرم و بچگی های خودم. از همه آهنگهای دلکشی که پدرم داشت و می خوند من این یکی رو از همه بیشتر دوست داشتم. انگار از بچگی عاشقی تو خونم بود.![]()
عاشقم من، عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم مهر تو ای مه آرزومندم بر تو پابندم
از تو وفا خواهم من زخدا خواهم تا به رهت بازم جانم
تا به تو پیوستم از همه بگسستم بر تو فدا سازم جانم
۷- " هفت شهر عشق" از فرامرز اصلانی.
سالها رفتند و من دیگر ندیدم
سروری نه، قراری نه، بهاری نه
هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش
از آنهمه گذشته یادگاری نه
تا که غربت یار من در بر گرفت ، دل بهانه های خود از سر گرفت، گرمی خورشید هم آخر گرفت
بعد از کلاس سه تار توی خونه پدری. سالهای ۷۸-۷۹. با نجمه و زهرا. روده بُر شدن از تعریف اتفاقاتی که در طول کلاس افتاده بود. در بک گراند آهنگهای فرامرز اصلانی که داشت از اسپیکر کامپیوتر پخش می شد. عطر چای لاهیجان! وااااااااای ! خدا! باورم نمی شه یه زمانی چه روزگار قشنگی داشتیم.
خب این هم از هفت ترانه ما. منم به رسم بازی فلون ، شادی و خانم ققنوس رو دعوت می کنم.![]()
پ.ن: دیروز یکی از زیبا ترین و به یاد ماندنی ترین روزهای زندگیم بود. دیدار شهرام ناظری، دکتر خرمشاهی، اسلامی ندوشن و دکتر جلالی و نشستن در فاصله جند متری آنها. از همسر عزیز برای فراهم آوردن این موقعیت و این شارژ روحی ممنون.
- روز شنبه سرما خوردگی و گلو درد خفیف و دکتر و آمپول و قرص و دوا و نرفتن سر کار! یکشنبه تب و لرز شدید و تنها گذاشتن همسر در شستشوی خانه جدید و استراحت و کلافگی و دکتر و نرفتن سرکار! دوشنبه هم به همی منوال! من که مردم ازین هوای آلوده و سرما خوردگی کوفتی عجب زمستانی بود امسال!
-دو روز دیگه اسباب کشی داریم! منو این همه خوشبختی محاله! به خدا! اینقدر استرس دارم که نگو. خدا رو شکر پدر و مادر همسرم الان ۲ هفته هست که دارن کمک می کنن و من تقریبا هیچ کاری نکردم. خونه ۲ هفته ست داره نقاشی می شه و تقریبا تمومه و کار شستشوی خانه هم به مدد پدر شوهر و مادر شوهر انجام شده و مقداری وسایل هم جابجا شده اما من بازم از فکر شبا تا دمادم صبح بیدارم. مادرم می گه دست کار می کنه، چشم و دل می ترسه! راس می گه! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تا چند سال خیالمون راحته و نمی خوایم جابجا شیم.
- دیگه فعلا خبری نیست. حالا دیگه باید دعا کنم که سرما خوردگیم بد تر نشه والا تو اسباب کشی دهنم صاف خواهد شد.
- سخن آخر: اینو شنیدین که
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند
هر کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
حالا یه حالت دیگه هم وجود داره
"آنکس که نداند و بداند که بداند" این چی؟ مصرع دومی که به درد این حالت بخوره چی می تونه باشه؟
بعدالظهر نوشت: فردا هم استعلاجی! سرما خوردگی خفن! دعا اثر نکرد.
از من نپرس خونم کجاست تو اون همه ویرونه
ای هم قبیله چی بگم؟ قبیله سرگردونه
ما دربدرتر از همیم همخونهء بی خونه
غربت ما دیار ماست: خونینترین ویرونه
دربدری کار تو بود، اما نصیب ماشد
کودک نازادهء ما با دست ما کفن شد
از من نپرس درد دلم، شکسته سنگ صبور
خاطره ها ویرونه هاست، قصه ها زنده بگور
چه آرزوهایی که نمرد، چه سینه هایی که نسوخت
کسی دیگه تو اون دیار رخت عروسی ندوخت
باور کن ای هم آواز، نشکسته بال پرواز
با هم بیا بسازیم اون خونه رو از آغاز
از من نپرس خونم کجاست تو اون همه ویرونه
ای هم قبیله چی بگم؟ قبیله سرگردونه
غربت از اون خاک پاک، مارو جدا نکرده
قبیلهء سرگردون به خونه بر میگرده
به خونه برمیگرده
